![]() |
![]() |
|
| تجربیات |
|
جاتون خالی اون هفته بادوستام رفته بودم مسافرت ( ماسوله )سفر خوبی بود خوش گذشت و این اولین سفر من بود که همه همجنس بودیم وتجربه خوبی بود .من فهمیدم که بدون جنس مخالف و همسرو اینا هم میشه به آدم خوش بگذره ...یاد گرفتم با جمع باشم خیلی سعی کردم اماگاهی جمع سرعتش بیشتر از من بود اگر من عقب می ماندم کسی وانمی ایستاد تا من برسم کم پیش می اومد اما خداییش اگه یکی از بچه ها عقب میموند من می ایستادم که بمن برسه .نه اینکه بخوام پشت سر دوستام بد بگم اونا همشون به نوعی پراز عشقند . منم این وسط یاد گرفتم که اگه عشقی به کسی میدم یا محبتی میکنم درازاش منتظر نباشم طرف به من عشق بده یا ابراز علاقه یا محبتی بکنه چون یاد گرفتم با عشق اصلا نمیشه معامله کرد . ازخدا همیشه میخوام کمکم کنه آدم با عشقی باشم یعنی عاشق باشم نه عاشق شخص خاصی " برام آدمها فرقی نداشته باشند واین توقع رو از من بگیره ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
از احساسم میگم ٬ دلم واسه صمیمی ترین دوستم تنگ شده اون قبل از عید برای همیشه منو ترک کرد ٬عمرشوداد به شما ٬ ۲سالم از من کوچیکتر بود .خوب بود خیلی باگذشت من همیشه سربه سرش میزاشتم واذیتش میکردم . اما اون میخندید شب قبل از رفتنش با هم بودیم رفتیم تجریش ... اصلا به من نه نمیگفت اون با بقیه فرق داشت . صبح که بهم خبر دادن شوکه شدم هنوزم اینارو مینویسم باورم نمیشه . شاید این خودخواهیه منه ازش شاکیم منوتنها گذاشت .دیگه مدتهاست احساس صمیمیت با کسی نمیکنم ٬شاید ترسیدم دوباره این اتفاق بیفته !ولی من ازش خیلی چیزا یاد گرفتم ٬ گذشت ٬ مهربونی ٬ در لحظه زندگی کردن ٬ تلاش کردن ٬ صبوری ٬ غیبت نکردن ٬ خسارت نزدن ٬ امید داشتن و... چهار شنبه سر خاکش بودم بازم سربه سرش گذاشتم ...اما همه جا ساکت بود ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|||||||||||||||||||
گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم بود٬ سرپناه بی کسیهام بود٬ طوفان تو آنرا از من گرفت ٬ کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی ٬باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .چه بسیار بلاها که از تو بواسطه محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنیم بر خاستی . بیشتر ما آدمها همین جوریم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ما چون زدری پای کشیدیم ٬ کشیدیم امید زهر کس که بریدیم ٬ بریدیم
دل نیست کبوتر که چو بر خاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم٬ پریدیم بشنو از نی چون حکایت میکند از جداییها شکایت میکند نشنو از نی ٬نی حصیری سوختنی ست بشنو از دل خانه امن خداست نی اگر سوزد ٬ مشتی خاکستر شود دل اگر سوزد ٬ خانه ها ویران شود .
گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
چه کنم با دل خویش؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
آه آه از دل من که از آن نیست بجز خون جگر حاصل من زآنکه مردم فکنند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش ؟ چه دل مسکینی . . . که غمین شود اندر غم هر غمگینی هم غمم گر دهد رنجش و هم غصه ز پیش چه کنم با دل خویش ؟ در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش ؟ طفل عریانی دید چشم گریان ز احوال پریشانی دید شد چنان سخت پریشان . . . که مرا ساخت پریش . . . چه کنم با دل خویش ؟ وارد این دل اسرار که من امروز شدم بهر جهانی غمخوار هر جا و همه وقت همه را در همه کیش چه کنم با دل خویش ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
امروز یه چیز دیگه یاد گرفتم که تحت تاثیر احساساتم نباشم .آخه من خیلی احساساتی هستم و این زیاد خوب نیست . گاهی تعادل ندارم واحساساتی میشم یه تصمیم میگیرم بعد پشیمون میشم نباید بزارم احساسات منو کنترل کنه . چون احساس آدم متغییره .
میخوام یه سوال مطرح کنم . میدونید رنگ چشم چارلی چاپلین چه رنگی بود ؟ آیا میدانید فندک قبل از کبریت اختراع شد . آیا میدانید کبریت چطور اختراع شد؟ آیا میدانید تمامی خرسهای قطبی چپ دست هستند . وچشم های شتر مرغ از مغزش بزرگتر است . و اینکه روز تولد شما حداقل با ۹ میلیون نفر یکی است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 تیر1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
امشب دلم گرفته ٬ یه ستاره توی آسمون نیست . از قدیم میگفتند دوست بدار حالا که بزرگ شدیم و دوست داریم میگن فراموش کن . نمیدونم این چه مدلشه ؟ بعد میگن دوست داشته باش ولی وابسته نشو . من امشب عمق وابستگیمو دیدم . تصمیم گیری اینکه یکی رو دوست داری بعد بخوای ازش دل بکنی . دلم میخواد خودم باشم وبه حرف کسی گوش ندم . دلم واسه بچگی هام تنگ شده ... چقدر بی ریا بودیم و صمیمی ... نمیدونم چی درسته چی غلط ؟! کاش خدا زبون داشت بمن میگفت چیکار کنم اصلا سرجام نیستم . البته خدا پیامشو از طریق همه چی میده اما گیرننده های من گاهی بسته میشه . دلم یه دوست میخواد که کلی واسش درد دل کنم .اما نمیدونم چرا موقع درد دلاشون هستم نوبت من که میرسه کسی نیست آی کسی صدامو میشنوه ... همه خوابن ساعت ۲ شبه . اما من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد جهان در بستر شب خواب وبیدار است . یکی بگه من چه جور دل بکنم ؟ اصلا برای چی باید یکیو که دوست دارم نبینمش . اما یه چیزو میدونم که هیچ دردی نمیمونه . بقول مهرداد غیبت عشقه که مارو میکشه . از خدا عشق خواستم درد داد ٬ کسایی رو سر رام گذاشت که نیاز به کمک داشتن . ازش شهامت خواستم منو با خودم روبرو کرد تا ببینم و خودمو تغییر بدم . ازش آرامش میخوام میدونم هست ولی من احساسش نمیکنم . احساس خوب یعنی احساس خدایی زمان لازمه تا خودمو پیدا کنم . یاد گرفتم عشقو گدایی نکنم اما دوسش دارم حتی اگر نباشم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 تیر1387ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
پسر جهنمي کژدم مرجان آبهاي نيلوفري آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|